مبعثهای آقابزرگ – ایسنا



ایسنا/ خراسان رضوی آقابزرگ حضرت محمد (ص) را جور دیگری دوست داشت و حتی اگر ته جیبش یک ۱۰۰۰ تومانی هم مانده بود، باز شب مبعث کوچه را چراغانی میکرد و همه را سر سفرهاش مینشاند.

من هم همه یک آقابزرگ داشتم که از آن کلیشه‌های خیلی مهربان هم نبودم. یاد حوصله شلوغی نیست و وقتی زنگ می‌زدیم برویم به او سری بزنیم راحت می‌گفت «بابا جون عکس همه نیایید »و می‌خندید و گوشی را می‌گذاشت. شهرآشوبی بود و وقتی هوس کرد چند سال در رانندگی کند، رفت و یک کامیون خرید. یک دم عمان بود، یک دم سقز و یک دم تبریز.

تجربه‌هاش را که کرد به استفاده از گاز تبدیل شد تا دوباره یکجانشین باشد، یک‌چندی. تا جایی که من به یاد دارم بیش از هشت شغل عوض کرد. شهرنشین بودن ماجراجویی را آدمیزاد بیجان کرده است اما او تا آخر عمر ساز را خودش زد. روزی که من دار قالی علم کردم، هوش و حواسش در ۸۰ سالگی رسید. یاد پنجاه‌های افتاده‌بود که کارگاه قالی‌بافی هنر یاد بگیرید. می‌گفت «باباجان من را همه استادکارها می‌خواستند، چون شاگرد کوتاه‌چین بودم».

یعنی به خاطر انگشت های کوچکش می توانم گره های کوتاه بزنم و مصرف نکنم. ظرف ۲۴ ساعت رفت و دار خودش را علم کرد و ظرف یک سال هفت تا قالیچه بافت تا پس از مرگ به هر فرزند یک هفتمی به نصف نرسیده بود که رفت. قالیچه من هم ناتمام همان گوشه هست و شاهد عروسی و شعف و شوق و غم و کم و زیاد و نور و تاریکی خاده.

قابزرگ اهل حال بود و اهل قال نبود اما حضرت محمد (ص) را جور دیگری دوست داشت. حتی اگر ته جیبش یک ۱۰۰ تومانی هم مانده بود، باز شب مبعث کوچه را چراغانی می‌کرد و همه را سر سفره‌اش. همیشه همان شب تلویزیون فیلم سینمایی «محمد رسول الله» را میگذاشت و هر سال تا کار به غار حرا میرسید، باید حاضر میشدیم برویم مهمان خانه آقابزرگ و من معجزه ها و جنگها و ساختن مسجدالنبی را نمیدیدم. نمی‌دیدم چطور ستون حنانه به گریه افتاد، وقتی محمد رسول‌الله دیگر به آن تکیه نمی‌داد و نامش را حن می‌داد. نمی‌دیدم خانواده‌های بنی‌هاشم شتر سفیدی را آزاد کردند تا خود هرجا در همانجا خانه و مسجد رسول‌الله نشست. نمی‌دیدم مردم به استقبالش به صحرا رفتند و تواشیح خواندند و برگ‌های درخت خرما را مثل بادبزن سای ش ش ش. م‌های محمد (ص) و بت‌پرستی اهل مکه را نمی‌دیدم اما می‌دیدم که آقابزرگ در عالمی دیگر است. با دست خودش شیرینی تعارف می‌کند، می‌خندد، عیدی می‌دهد. اهی آرام به آسمان نگاه می‌کند.

یکی از همان مبعث‌ها عبای قهوه‌ای‌اش را کمی از سر شانه آزاد کرد و مرا زیر عبا جا داد. ف دستم یک اسکناس سبز نو گذاشت. فت این برکت را همیشه نگه‌دار بابا. یک روز پیکان و کارت بنزینش را به من داد و از زنهای نترس خوشم می‌آید گفت. برو بنزین بزن و برای خودت هرجا خواستی بچرخ. از حواسپرتی من کارت بنزین توییپ پمپ با کارت یک مشتری دیگر جابجا شد و گرفتاری گرفتن کارت المثنی و حیف شدن نصف سهمیهاش افتاد به گردن او و شرمندگی ماند برای من. عذرخواهی که می‌کردم در شوخی و نمی‌گذاشت خجالت بکشم.

توی مهمانی‌ها همیشه تا هنگام پهن کردن سفره کتاب می‌خواند. یک مجموعه سخن حکیمان داشت که همه جا با خودش می‌برد. وقتی از یک جمله کتاب خوشش می‌آمد بی‌اعتنا با صدای بلند چند بار برای خودش تکرار می‌کند.

روزی که رفتم خانه‌اش برای سفر حج خداحافظی کنم، دم رفتنم به گریه افتاد. بزرگترین سر راه عمرم را توی جیبم گذاشت و من دستش را با همه خجالت‌ها و غرورهایم بوسیدم. دست‌هایش بوی گندم و پشم قالی می‌داد. شال سبزش را به سرش بسته بود. من با سراهی‌اش برای همه بچه‌های قوم و خود از دستفروش‌های آفریقایی مدینه اسباب‌بازی خریدم و بر همیشه دعا می‌کردم. می‌گفت سفرهایم با این آهنگ گوش می‌کنم هم تاریکی‌ها را روشن می‌کنم.

یک شب مبعث هم بود که از بیمارستان زنگ زدند آقابزرگ رفته‌اند. روی انگشت‌های هنرمندش خاک سرد ریختند. رفت او اما زیستن را زیست و قالی من هنوز ناتمام ….

یادداشت از صفیه خدامی، خبرنگار، منطقه خراسان

انتهای پیام